محمدحسين ناصر الشريعه

127

تاريخ قم ( فارسى )

ساعت از حبس اطلاق كنند و خلاص دهند . چون حجاج در بامداد آمد احوص را از حبس بيرون آورد . و به روايتى ديگر عبد اللّه از او درخواه كرد تا حجاج او را خلاص كرد . و ايضا روايت كنند كه احوص از مردمان روزگار اشجع و دلاورتر بود و بر دهاقين و غير ايشان بسى شدت و درشتى كردى ؛ پس دهاقين شكايت كردند از او با خالد بن عبد اللّه قصرى كه امير عراقين بود . خالد روى دل ديد « 1 » و به جانب احوص ميل كرد و سخن ايشان دربارهء او نشنيد . پس چون حجاج بن يوسف والى عراق شد ، ديگرباره دهاقين از احوص و بد معاملتى او با ايشان شكايت كردند و در خدمت حجاج از او گله كردند پس حجاج بدين‌سبب احوص را محبوس كرد تا آن‌گاه كه او از حبس خلاصى يافت ، چنانچه ذكر و شرح آن گذشت . پس احوص خواست برادرش عبد اللّه را ببيند . عبد اللّه به دو پيغام داد كه مىبايد كه نظر من بر روى تو نيايد و من تو را نبينم و مصلحت در اين است كه خود را پنهان و پوشيده دارى و در ساعت به موضعى نقل كن كه مرا معلوم نباشد كه تو كجا ساكنى كه من ايمن نيستم و مىترسم كه اين مرد از خلاص كردن تو پشيمان شود و آن‌گاه مرا گويد كه برادرت را طلب كن و به صحبت من حاضر آر ، پس من سوگند خورم كه از تو خبر ندارم و ندانم كه تو كجائى . چون پيغام عبد اللّه به احوص رسيد ، احوص به بعضى از ضيعت‌هاى « 2 » خود روانه شد ، پس اتفاقا اصحاب ، حجاج را گفتند كه تو سبعى از سباع « 3 » عرب را از بند رها كردى بىاذن و اجازت خليفه و شايد كه بدين‌سبب از خليفه جفا بينى و به تو زحمت رسد . چون حجاج اين سخن بشنيد از رها كردن احوص پشيمان شد . عبد اللّه را بخواند و از او درخواه كرد كه احوص را باز گرداند تا از براى احوص از خليفه موهبتى و عطائى حاصل كند و او را استمالت و دلخوشى دهد . عبد اللّه سوگند ياد كرد كه نظر او به برادرش احوص نيامده است و نداند كه كجاست و در اين سوگند راستگو بود و حجاج بن يوسف در اين سوگند او را تصديق نمود و رها كرد . بعد از آن عبد اللّه و احوص در نهان يكديگر را بديدند . عبد اللّه احوص را گفت كه كوفه منزل ما نشايد و بدين‌صورت كه تو در آنى بهتر آن است كه ما از اين شهر جلاى وطن كنيم و

--> ( 1 ) - روى دل نمودن كنايه از احسان كردن است ( منتخب از برهان قاطع ) ( د ) ( 2 ) - ضيعت - يعنى باغ و املاك ( د ) ( 3 ) - سبع يعنى حيوان درنده و سباع جمع آن است . ( د )